تبلیغات
فروش اینترنتی و دانلود - مطالب زندگی نامه
| فروش اینترنتی و دانلود | تبادل لینک اتوماتیک , دانلود بازی , دانلود فیلم و نرم افزار کامپیوتر و موبایل

زندگی نامه ی حضرت خضر علیه السلام

نویسنده :wsitew
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-11:43 ب.ظ

از فرمایش امام صادق علیه السلام چنین بر می‌آید که خضر را خدا به سوی قومش مبعوث فرموده بود و او مردم را به سوی توحید و اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتاب‌های او دعوت می‌کرد. از معجزاتش این
بود که روی هر زمین خشکی می‌نشست، زمین سبز و خرم می‌گشت و دلیل نامش، خضر(سبز) نیز همین است. نام اصلی خضر «تالیا بن ملکان بن عامر بن أرفخشید بن سام بن نوح علیه السلام» است.

او همان عالم الاهی بود که موسی به دیدارش رفت و در قرآن بدون ذکر نام با عبارتی درخشان ستوده شده است:«عبداً من عبادنا اّتیناه رحمة من عندنا و علمنا من لدنا علماً.» (او یکی از بندگان ما بود که رحمت
خویش را به سویش فروفرستادیم و از نزد خویش به او علم آموختیم.) در قرآن کریم درباره‌ی حضرت خضر غیر از توصیف مذکور و داستان همراهی حضرت موسی با او چیز دیگری ذکر نشده است.

از امام صادق (ع)آورده اند كه...اما آن بنده صالح خدا خضر، خداوند عمر او را نه به خاطر رسالتش طولانى گردانید و نه به خاطركتابى كه بدو نازل كند و نه به خاطر این كه به وسیله او و شریعت او، شریعت
پیامبران پیش از او را نسخ كند ونه به خاطر امامتى كه بندگانش بدو اقتدا نمایند و نه به خاطر طاعتى كه خدا بر او واجب ساخته بود، بلكه خداى جهان آفرین، بدان دلیل كه اراده فرموده بود عمرگرامى قائم (ع) را در
دوران غیبت او بسیار طولانى سازد ومى دانست كه بندگانش بر طول عمر او ایراد واشكال خواهند نمود، به همین جهت عمر این بنده صالح خویش خضررا طولانى ساخت كه بدان استدلال شود و عمر قائم (ع) بدان
تشبیه گردد و بدین وسیله اشكال و ایراد دشمنان و بداندیشان باطل گردد. (1)

بدون تردید او زنده است وهم اكنون بیش از شش هزار سال از عمر شریفش مى گذرد. (2) زندگى حضرت خضر ورفتنش به بحر ظلمات وخوردنش از آب حیات خود داستان مفضلى است كه دركتب تاریخى
وحدیثى به تفصیل از آن بحث شده است. (3)

شركت حضرت خضر در مراسم عید غدیر در سرزمین غدیر خم ودر مراسم سوگوارى رسول اكرم (ص) به هنگام رحلت آن حضرت ودر سوگ حضرت على (ع) به هنگام شهادت آن حضرت دركتاب هاى
حدیثى مشروحا آمده است .

امام رضا(ع) مى فرماید:حضرت خضر(ع)از آب حیات خورد،او زنده است وتا دمیده شدن صور از دنیا نمى رود، او پیش ما مى آید وبر ما سلام مى كند، ما صدایش را مى شنویم و خودش را نمى بینیم، او در
مراسم حج شركت مى كند وهمه مناسك را انجام مى دهد، در روز عرفه در سرزمین عرفات مى ایستد وبراى دعاى مؤمنان آمین مى گوید. خداوند به وسیله او در زمان غیبت، از قائم ما رفع غربت مى كند وبه وسیله او
وحشتش را تبدیل به انس مى كند. (4)

از این حدیث استفاده مى شودكه حضرت خضر(ع) جزء سى نفرى است كه همواره در محضر حضرت بقیة الله (ع) هستند ورتق وفتق امور به فرمان آن حضرت در دست آن هاست. (5)
ا. كمال ا لدین ج 3، ص 357 بحا رالانوار ج 51، ص 222.
2. یوم الخلاص ص157.
3. بحار الانوار، ج 2 1، ص 72 1- 5 1 2 وج 13 ص 278- 322.
4. كمال الدین، ج 2 ص 390 بحارالانوار، ج13 ص 299.
5. غیبة نعمانى، ص 99 بحارالانوار ج 52، ص 158
شخصیت حضرت ‏خضر(علیه السلام)در روایات
در قرآن کریم در باره حضرت خضر غیر از همین داستان رفتن موسی به مجمع البحرین‏چیزی نیامده و از جوامع اوصافش چیزی ذکر نکرده مگر همینکه فرموده: " فوجدا عبدا من‏عبادنا اتیناه رحمة من عندنا و علمناه من لدنا علما" (1) .

از آنچه از روایات نبوی و یا روایات وارده از طرق ائمه اهل بیت(ع)درداستان خضر رسیده چه می‏توان فهمید؟از روایت محمد بن عماره که از امام صادق (ع)نقل شده و در بحث روایتی آینده خواهد آمد،
چنین برمی‏آید که آن جناب‏پیغمبری مرسل بوده که خدا به سوی قومش مبعوثش فرموده بود، و او مردم خود را به سوی توحیدو اقرار به انبیاء و فرستادگان خدا و کتابهای او دعوت می‏کرده و معجزه‏اش این بوده که
روی‏هیچ چوب خشکی نمی‏نشست مگر آنکه سبز می‏شد و بر هیچ زمین بی علفی نمی‏نشست مگرآنکه سبز و خرم می‏گشت، و اگر او را خضر نامیدند به همین جهت‏بوده است و این کلمه بااختلاف مختصری در
حرکاتش در عربی به معنای سبزی است، و گرنه اسم اصلی‏اش تالی بن‏ملکان بن عابر بن ارفخشد بن سام بن نوح است...

از اخبار متفرقه‏ای که از امامان اهل بیت(ع)نقل شده برمی‏آید که اوتاکنون زنده است و هنوز از دنیا نرفته.و از قدرت خدای سبحان هیچ دور نیست که بعضی ازبندگان خود را عمری طولانی دهد و تا زمانی
طولانی زنده نگهدارد.برهانی عقلی هم بر محال‏بودن آن نداریم و به همین جهت نمی‏توانیم انکارش کنیم.

علاوه بر اینکه در بعضی روایات از طرق عامه سبب این طول عمر هم ذکر شده. درروایتی که الدر المنثور از دارقطنی و ابن عساکر از ابن عباس نقل کرده‏اند چنین آمده که:
او فرزند بلا فصل آدم است و خدا بدین جهت زنده‏اش نگه داشته تا دجال را تکذیب کند .و دربعضی دیگر که در الدر المنثور از ابن عساکر از ابن اسحاق روایت‏شده نقل گردیده که آدم‏برای بقای او تا روز
قیامت دعا کرده است..

و در تعدادی از روایات که از طرق شیعه و سنی رسیده آمده که خضر از آب حیات‏که واقع در ظلمات است نوشیده، چون وی در پیشاپیش لشکر ذو القرنین که در طلب آب‏حیات بود قرار داشت، خضر به آن رسید
و ذو القرنین نرسید.

در روایت الدر المنثور ازابن شاهین از خصیف آمده که: چهار نفر از انبیاء تاکنون زنده‏اند، دو نفر آنها یعنی عیسی وادریس در آسمانند و دو نفر دیگر یعنی خضر و الیاس در زمینند، خضر در خشکی و الیاس در دریا
است .

و نیز مانند روایت الدر المنثور از عقیلی از کعب که گفته: خضر در میان دریای بالا ودریای پائین بر روی منبری قرار دارد، و جنبندگان دریا مامورند که از او شنوایی داشته باشند واطاعتش کنند، و همه روزه صبح و
شام ارواح بر وی عرضه می‏شوند .

و مانند روایت الدر المنثور از ابی الشیخ در کتاب"العظمة"و ابی نعیم در حلیه ازکعب الاحبار که گفته: خضر پسر عامیل با چند نفر از رفقای خود سوار شده به دریای هندرسید - و دریای هند همان دریای چین است
- در آنجا به رفقایش گفت: مرا به دریا آویزان‏کنید، چند روز و شب آویزان بوده آنگاه صعود نمود گفتند: ای خضر چه دیدی؟ خدا عجب‏اکرامی از تو کرد که در این مدت در لجه دریا محفوظ ماندی!گفت:
یکی از ملائکه به‏استقبالم آمده گفت: ای آدمی زاده خطاکار از کجا می‏آیی و به کجا می‏روی؟گفتم: می‏خواهم ته این دریا را ببینم.گفت: چگونه می‏توانی به ته آن برسی در حالی که از زمان‏داود(ع)مردی به طرف
قعر آن می‏رود و تا به امروز نرسیده. با اینکه از آن روز تاامروز سیصد سال می‏گذرد .و روایاتی دیگر از این قبیل روایات که مشتمل بر نوادر داستانهااست.

داستان حضرت خضر و حضرت موسی علیهما السلام
حضرت خضر علیه السلام یكی از پیامبرانی است كه زنده و الآن در قید حیات می باشد. حضرت موسی علیه السلام، مأمور شد كه مدتی در كنار حضرت خضر باشد. به این منظور در پی او روانه شد تا او را بیابد.
حضرت موسی در حالی با خضر روبه رو شد كه آن حضرت مشغول عبادت بودند. موسی به خضر گفت: آمده است تا مقداری از علم او بهره مند شود.

خضر گفت: آیا تحمل آنچه را كه خواهی دید، داری؟ زیرا چه بسا كارها از من سر بزند كه چون تو اسرار آن را نمی دانی نمی توانی صبر كنی و ممكن است زبان به اعتراض بگشایی.
موسی گفت: حاشا و كلا كه من بر آنچه از تو سر می زند و خواهم دید، اعتراض كنم.
پس از آن خضر گفت: ای موسی به این شرط تو را همراه خود می برم كه هر چه دیدی بر آن اعتراض نكنی و علّت و سبب آن را نپرسی مگر آنكه خودم اسرار آن را بر تو عیان نمایم.
موسی قبول كرد. حركت كردند و سوار كشتی شدند. در بین راه خضر تبری از ناخدا گرفت و شروع به سوراخ كردن و شكستن قسمتی از كشتی شد. كشتی را آب فرا گرفت. موسی نگران شد و گفت:
مبادا كشتی غرق شود و به خضر گفت: این چه كار است كه می كنی؟ ممكن است سرنشینان غرق شوند. خضر گفت: نگفتم با من مجال موافقت و مقاومت نداری؟ موسی گفت: مرا ببخش. فراموش كردم.
دیگر اعتراض نمی كنم. خضر سوراخی در كشتی نمود. سرنشینان كشتی به تكاپو افتادند و محل سوراخ شده را تعمیر كردند.

بعد از مدتی به ساحل رسیدند و وارد شهر ساحلی شدند. تعدادی از اطفال را دیدند كه در سر راه مشغول بازی هستند. خضر یكی از آن طفلان را گرفت و به پشت دیوار برد و با كاردی گوش تا گوش، سر او را برید
و در محلی او را دفن كرد. موسی سخت برآشفت و با ناراحتی بسیاری گفت: به چه جرمی او را كشتی؟ خضر با خونسردی گفت: باز علّت پرسیدی و اعتراض نمودی؟ بار دیگر موسی گفت: دیگر سئوال
نمی كنم. اگر این بار سؤال كردم، مرا رها كن و به راه خودت برو.

آن دو به راه افتادند. به محلی دیگر رسیدند. مردمان آن محل آنها را به شهر خود راه ندادند حتی از دادن آب و نان به آنها نیز دریغ كردند. شبی سرد را در بیرون شهر سپری كردند. چون صبح شد، حركت
كردند تا به دیواری رسیدند. دیوار در حال خراب شدن بود. پس خضر شروع به مرمت دیوار كرد و با سنگ و گل آنها را محكم و استوار ساخت.

موسی بار دیگر در شگفت شد. رو به خضر كرد و گفت: اهل این دیار حتی به ما آب و نان هم ندادند و تو در حق آنها لطف می كنی و دیوار خراب شده آنها را آباد می كنی؟ خضر گفت: معلوم شد كه تحمل آنچه
را كه من انجام می دهم، نداری. پس این آخرین دیداری خواهد بود بین من و تو . اما قبل از آنكه از تو جدا شوم، می خواهم راز كارهایی را كه انجام دادم بر تو نمایان سازم تا شگفتهایت را مرتفع سازم.

1 ـ مردی ظالم در صدد است كه همه كشتی های سالم را تصاحب كند. آن كشتی هم متعلق به خانواده ای مومن و فقیر بود. كشتی را سوراخ كردم تا طمع آن ظالم این كشتی را در بر نگیرد و نان آن خانواده قطع
نشود.

2 ـ آن كودك را كشتم زیرا او اگر بزرگ می شد، جز كفر و عصیان از او سر نمی زد. در حالی كه والدین او موحد و مؤمن هستند.
3 ـ اما دیوار را درست كردم زیرا در زیر آن گنجی مدفون است كه فردی مؤمن برای فرزندانش ذخیره كرده است. بدین وسیله آن گنج تا رسیدن به دست صاحب خود محفوظ می ماند
شباهت حضرت حجت (عج) به حضرت خضر (ع)
خضر عمرش را خداوند طولانی نموده و این موضوع نزد شیعه و سنی مسلم است قائم (علیه السلام) نیز خداوند عمر با برکتشان را طولانی قرار داده است و یکی از دلائل و استدلال ها بر طولانی بودن عمر قائم
(علیه السلام) طولانی بودن عمر خضر می باشد.

نام حضرت خضر بلیا است بر چوب خشکی نمی نشست مگر اینکه سبز می شد و هر گاه نماز بگذارد اطرافش سبز می شود و ... حضرت قائم (علیه السلام) نیز به هر سر زمینی پا بگذارد سبز و پر گیاه
می شود و آب از آنجا می جوشد و چون از آنجا برود آب فرو می رود و زمین به جای خود بر می گردد.

خضر خداوند به قدرت و نیرویی عنایت فرموده که بهر شکل که بخواهد در می آید قائم (علیه السلام) نیز خداوند همین قدرت را به ایشان عنایت فرموده .
خضر وجه کارهایش آشکار نشد مگر بعد از اینکه خودش فاش کرد قائم (علیه السلام) نیز وجه غیبتش آنطور که باید مکشوف نمی شود مگر بعد از ظهور.
خضر هر سال در مراسم حج شرکت می کند تمام مناسک را انجام می دهد قائم (علیه السلام) نیز هر سال در مراسم حج شرکت می کند و مناسک را بجای می آورند.

نوع مطلب : مطلب  زندگی نامه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

« داستان مسیح (علیه السلام) »

نویسنده :wsitew
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-11:42 ب.ظ

« داستان مسیح (علیه السلام) »

 

نام مادر مسیح، مریم دختر عمران بود. مادر مریم، وقتی او را حامله شد، نذر کرد فرزند در شکم خود را، بعد از به دنیا آمدن خادم مسجد (محرر) کند، و او در حالی این نذر را می‏کرد که می‏پنداشت فرزندش پسر خواهد بود. ولی وقتی که او به دنیا آمد و فهمید که او دختر است، اندوهناک شد و حسرت خورد. نامش را "مریم" یعنی خادمه نهاد. پدر مریم قبل از ولادت او از دنیا رفته بود، به ناچار خود او دخترش را در آغوش گرفته به مسجد آورد و او را به کاهنان مسجد که یکی از آنان زکریا بود تحویل داد. کاهنان در باره کفالت مریم با هم مشاجره کردند و در آخر به این رضایت دادند که در این باره قرعه بیندازند و چون قرعه انداختند زکریا برنده شد و او عهده‏دار سرپرستی مریم گشت تا وقتی که مریم به حد بلوغ رسید، در آن اوان، زکریا حجابی بین مریم و کاهنان برقرار نمود و مریم در داخل آن حجاب مشغول عبادت بود ...

مریم (علیها السلام) صدیقه و به عصمت خدا معصوم بود، طاهره بود، برگزیده شده و محدث و مرتبط با ملائکه بود. مریم یکی از آیات خدا برای همه عالمیان بود. ملکی از ملائکه به او گفت که خدا تو را برگزیده و تطهیر کرده ...(1)

بعد از آنکه مریم (علیها السلام) به حد بلوغ رسید و در حجاب محراب قرار گرفت، خدای تعالی روح را (که یکی از فرشتگان بزرگ خدا است) نزد او فرستاد و روح به شکل بشری تمام عیار در برابر مریم مجسم شد و به او گفت که فرستاده‏ای است از نزد معبودش، و پروردگار وی را فرستاده تا به اذن او پسری به وی بدهد، پسری بدون پدر، و او را بشارت داد به اینکه به زودی از پسرش معجزات عجیبی ظهور می‏کند و خداوند به زودی او را با روح القدس تایید نموده، و به او کتاب و حکمت و تورات و انجیل می‏آموزد و او را به عنوان رسولی به سوی‏ بنی اسرائیل می فرستد(2) ...

عیسی (علیه السلام) در اوان جوانی به رسالت به سوی بنی اسرائیل مبعوث گردید و مأمور شد تا ایشان را به سوی دین توحید بخواند و بگوید که من با معجزه‏ای از ناحیه پروردگارتان به سوی شما آمده‏ام. آن معجزه این است که برای شما (و پیش رویتان) از گل چیزی به شکل مرغ می‏سازم و سپس در آن می‏دمم، به اذن خدا مرغ زنده‏ای می‏شود. من کور مادرزاد و بیمار برصی غیر قابل علاج را شفا می‏دهم و مردگان را به اذن خدا زنده می‏کنم و از آنچه می‏خورید و از آنچه در خانه‏هایتان ذخیره می‏کنید به شما خبر می‏دهم، در این برای شما آیتی است بر اینکه خدا رب من و رب شما است و باید او را بپرستید.(3)

عیسی (علیه السلام) مردم را به شریعت جدید خود که همان تصدیق شریعت موسی (علیه السلام) است دعوت می‏کرد، چیزی که هست بعضی از احکام موسی (علیه السلام) را نسخ نمود(4) و بارها می‏فرمود: من با حکمت به سوی شما فرستاده شده‌ام، تا آنچه را مورد اختلاف شماست برایتان بیان کنم و نیز می‏فرمود: ای بنی اسرائیل من فرستاده خدا به سوی شمایم، در حالی که تورات را که کتاب آسمانی قبل از من بوده تصدیق دارم و در حالی که بشارت می‏دهم به رسولی که بعد از من می‏آید و نامش "احمد" است.

عیسی (علیه السلام) هم چنان بنی اسرائیل را به توحید خدا و شریعت جدید دعوت می کرد تا وقتی که از ایمان آوردنشان مأیوس شد و وقتی طغیان و عناد مردم را دید و استکبار کاهنان و احبار یهود از پذیرفتن دعوتش را مشاهده کرد، از میان عده کمی که به وی ایمان آورده بودند چند نفر "حواری" انتخاب کرد تا او را در راه خدا یاری کنند.

از سوی دیگر یهود بر مسیح (علیه السلام) شورید و تصمیم گرفت او را به قتل برساند، ولی پروردگار او را از دست یهود نجات داد و به سوی خود بالا برد اما مسأله مسیح (علیه السلام) برای یهود مشتبه شد، بعضی خیال کردند که او را کشته‌اند، بعضی دیگر پنداشتند که او را به دار آویخته‌اند، ولی خداوند فرمود: نه آن بود و نه این، بلکه امر بر آنان مشتبه شد.(4)

و اینها همه بخشی از آن چیزی است که قرآن کریم در داستان مسیح (علیه السلام) و مادرش مریم (علیها السلام) فرموده است ...

 

« برگرفته از تفسیر المیزان، تألیف علامه طباطبایی (ره)، (با اندکی تصرف) »



نوع مطلب : زندگی نامه  مطلب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی نامه حضرت ابراهیم

نویسنده :wsitew
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-11:33 ب.ظ

ابراهیم خلیل الله سال ها پیش در جنوب بین النهرین حکومتی به نام بابل به وجود آمد.در آن زمان پادشاهی به نام نمرود در آن سرزمین حکومت می کرد.مردم بابل خدای یکتا و بزرگ را نمی شناختند و مشغول پرستش بت های سنگی بودند.تا این که حضرت ابراهیم (ع) به دنیا آمد پس از مرگ پدر و مادرش،سرپرستی حضرت ابراهیم (ع) را عمویش ، آذر بت تراش بر عهده گرفت.

 

او که خود مردی بت ساز بود از کودکی ساختن و پرستش بت ها را به آن حضرت آموزش می داد و این برای حضرت ابراهیم سوال بزرگی بود که چگونه می توان بتی را پرستش کرد که ساخته ی دست انسان است.حضرت ابراهیم (ع) که به خدای یکتا اعتقاد داشت روزی که مشغول ذکر گفتن در دشتی بود ، حضرت جبرائیل بر او نازل شد و ایشان به پیامبری برگزیده شدند.چندی بعد در شبی که اهالی شهر برای انجام مراسمی به خارج از شهر رفته بودند،حضرت ابراهیم (ع) به بهانه ی بیماری در شهر ماند و به امر خدا وارد بت خانه شد و همه ی بت ها را در هم شکست و تبری را که با خود داشت بر دوش بت بزرگ گذاشت سپس خارج شداز آن جایی که خدمتکار بتکده ایشان را دیده بود،شکستن بت ها را به هارپاگ – وزیر نمرود – گزارش داد  و به این ترتیب ابراهیم (ع) را نزد نمرود بردند.علت شکستن بت ها و اهانت به خدایان را سوال کردند.ایشان فرمودند: که کار بت بزرگ است؛نمرود در جواب گفت: بت ها قادر به حرکت نیستند و توانایی انجام کاری را ندارند. در این جا بود که حضرت ابراهیم (ع) گفتند: چگونه خدایانی رامی پرستید که قادر به انجام هیچ کاری نیستند. نمرود که از این پاسخ عصبانی شده بود دستور داد تا آن حضرت را به درون آتشی به بلندی افلاک در میدان شهر بیندازند،تا درسی برای عبرت دیگران باشد.

در آن شب در میان انبوه مردم حضرت ابراهیم (ع) را توسط منجنیقی در آتش انداختند ولی به اذن خداوند آتش بر وی سرد شد و هیزم ها به گلستان تبدیل شدند. او بانگ برآورد: خداوند بزرگ و بکتا خالق دنیا و مخلوقات می باشد،نه می زاید و نه زاده ی کسی است او بی نیاز و یکتاست و همتا و مانندی ندارد و اوست که جان می بخشد و جان می ستاند ...

به دستور نمرود ابراهیم را به زندان می آورند و در آن جا دو زندانی محکوم به مرگ را نمرود یکی را کشت و دیگری را آزاد کرد و گفت: من هستم که می توانم جان دهم و جان بستانم و فردا هم با خدای تو خواهم جنگید.

 

فردای آن روز نمرود به بالای برج بابل رفت و اظهار قدرتمندی کردو آماده ی جنگ شد، تیری در کمان گذاشت و رها کرد.همه جا در سکوت بود که ناگهان مگسی از سوراخ بینی وی وارد مغز او شد و به دستور خدا زنده ماند و شروع به خوردن مغز نمرود کرد. کمی بعد، نمرود که خود را خدای بزرگ بابل می دانست از شدت درد جان به جان آفریت تسلیم کرد.

پس از گذشت سال ها از ازدواج حضرت ابراهیم (ع) با ساره چون بچه دار نشدند حضرت ابراهیم (ع) به اصرار ساره با حاجر که کنیزشان بود ازدواج کرد و از وی صاحب فرزند پسری به نام اسماعیل شد. ساره از حسادت به علاقه ی بیشتر ابراهیم (ع) به حاجر ، حاجر  فرزندش را از خانه بیرون کرد.از طرف خداوند وحی بر حضرت ابراهیم (ع) نازل شد که آن ها را به منطقه ی بیابانی ای بین دو کوه صفا و مروه برده و رها سازد و آن حضرت نیز این کار را کرد. پس از تمام شدن ذخیره ی آب حاجر، اسماعیل که از تشنگی بی قراری می کرد؛مادر به دنبال آب بر قله ی دو کوه صفا و مروه سراب آب می دید و برای آوردن آب هفت مرتبه مسافت بین دو کوه را طی کرد. در آن لحظه به اذن خدا توانا و مهربان از ضربه ی پای اسماعیل (ع) بر زمین چشمه ای جوشید و خروشان شد.

 

سال ها گذشت تا این که روزی حضرت ابراهیم (ع) به فرمان خداوند جهت قربانی کردن فرزندش اسماعیل (ع) راهی آن جا شد. با دیدن فرزندش که اینک جوانی زیبا و برومند شده بود، ابتدا او را نشناخت. از این که باید او را قربانی می کرد بسیار غمگین شد ولی چون امر خداوند لازم الاجرا بود و به بزرگی و مهربانی خداوند ایمان داشت لذا این امر را با اسماعیل (ع) در میان گذاشت. اسماعیل (ع) هم که به خداوند یکتا ایمان داشت فرمان خدا را پذیرفت و به همراه پدرش راهی قربانگاه شد. در بین راه شیطان برای منحرف کردن حضرت ابراهیم (ع) بار ها ظاهر شد و هر بار آن حضرت سنگی به طرف شیطان پرتاب می نمود تا این که به محل مورد نظر رسیدند. حضرت ابراهیم (ع) چاقو را بر گردن اسماعیل (ع) نهاد ولی چاقو نبرید. ناگهان حضرت جبرائیل (ع) خوانده شد و فرمود: ابراهیم، تو از امتحان خداوند سربلند بیرون آمدی و اینک این گوسفند را به جای فرزندت، در راه خدا قربانی کن.

چند سال بعد حضرت ابراهیم (ع) از جانب خداوند مامور بازسازی کهبه- خانه ی خدا –شد و این کار را به کمک فرزندش اسماعیل (ع) انجام داد.



نوع مطلب : زندگی نامه  مطلب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگینامه ی حضرت موسی کلیم الله(ع)

نویسنده :wsitew
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-11:25 ب.ظ

همزمان با تولّد حضرت موسى(علیه السلام)دو طایفه ى بزرگ "قِبْطیان" و "سبطیها" در مصر زندگى مى کردند، فراعنه که بر مصر فرمانروایى داشتند قبطى بودند اما سبطیها از دودمان حضرت یعقوب(علیه السلام)بودند و بنى اسرائیل، نام داشتند. زادگاه قدیمى و نخستین بنى اسرائیل "کنعان" بود، لیکن پس از آن که از میان این قوم، حضرت یوسف(علیه السلام)به مقام بزرگ مصر رسید; آنان نیز از کنعان به مصر آمدندو در آنجا ساکن شدند، تعداد آنان در آغاز چندان بسیار نبود، اما به تدریج فراوان و فراوانتر شد تا جاییکه براى خود قومى پرجمعیت شدند و عزت یافتند.‏اینان، عزّت و شکوه خود را با مرگ حضرت یوسف(علیه السلام)و نیز با نافرمانیهاى نارواى خویش، از کف دادند و چنان شدند که قبطیها بر آنان حاکم شدند و آنان را استثمار کردند و به کارهاى دشوار و سنگین واداشتند و از هیچ ظلم و زوری خودداری نکردند. سلطان مصر که "فرعون" لقب داشت و قبطى بود، پنجه در خون سبطیان فرو برده بود، و چنان قدرتى داشت که مبارزه با او، در خیال نیز نمى گنجید. از فرط خودخواهى، خویشتن را "خدا" مى خواند و مردم را به پرستش خود وبه شرک وبت پرستی می کشانید.

فرعون، ازین نکته غافل بود که خدا مردم را از فروغ هدایت دور نگه نمى دارد و نمى دانست که سنت دیرین خداوند چنان بوده که همواره با برانگیختن پیامبران، مردم را از جهل ظلم و ستم نجات مى داده است، و احتمال نمى داد که "دستى از غیب برون آید وکاری بکند.

پیشگویى، به فرعون خبر دادند بزودى فرزندى از بنى اسرائیل به دنیا خواهد آمد که براى سلطنت او خطرناک خواهد بود فرعون در خشم شد و بى درنگ فرمان داد تا سر همه ى پسران بنى اسرائیل را از تن جدا کنند و چنان کنند که از آنان فرزندى باقى نماند.‏با اینهمه حضرت موسى(علیه السلام) به دنیا آمد.‏چون بیم خطر مى رفت، مادرش با همه ى مهرى که به او داشت، به الهام خداوند، نوزاد دلبند خویش را در جعبه اى نهاد و آن را به امواج رود نیل سپرد تا آب جعبه را همراه خویش ببرد.‏فرعون و همسرش، در جایگاه خویش برکناره ى نیل به تماشاى رود سرگرم بودند، که ناگهان جعبه را دیدند، با نوازدى، که در آن جعبه بر سر امواج ناآرام، آرام خفته بود، همسر فرعون وقتى آن صورت پاک کوچک را دید، دلش راضى نشد که آن را دوباره به رود بسپارد احساس کرد او را دوست دارد، مهرش را به دل گرفت، از فرعون درخواست کرد تا اجازه دهد که او را در کاخ نگه دارند و همچون فرزند خویش تصور کنند. فرعون نیز راضى شد، بدین امید که این فرزند خوانده روزى بکارش آید و برایش نفعى داشته باشد.‏طفل شیرخوار، پستان هیچ دایه اى را به دهان نگرفت و این خود مشکلى شده بود، سرانجام چنان که مادر حضرت موسى(علیه السلام)، که پستان هاى پر از شیرش، حضرت موسى را مى طلبید.به شغل دایگى به دربار فرعون راه یافت و حضرت موسى را در آغوش گرفت و شیر داد.‏چه شگفت انگیز است!‏فرعون، دشمن یگانه ى خویش را در دامن خویش مى پرورد!‏و بدینگونه حضرت موسى(علیه السلام)، بزرگ شد و رشد یافت، و خداى او، او را از علم و حکمت بهرهور ساخت، آنچنان شد که در دستگاه بیدادگرى فرعون، همه ى ظلم ها و ستم ها را مى دید، اما نه تنها ظلم نمى کرد، بلکه از ظلم رنج مى برد و در پى راه چاره بود.روزى در راه خویش یکى از فرعونیان را دید که با یکى از بنى اسرائیل گلاویز شده و او را آزار مى دهد. اسرائیلى چون حضرت موسى را دید او را به یارى خود خواند، حضرت موسى(علیه السلام) جلو رفت و مشت محکمى به آن فرعونى زد و اتفاقاً در اثر مشت او آن شخص جان سپرد.‏حضرت موسى(علیه السلام) از آنجا دور شد و روز بعد باز همان شخص دیروزى را دید که با فرعونى دیگرى گلاویز است. و او باز از حضرت موسى(علیه السلام)یارى خواست، موسى با ناراحتى به او گفت:‏تو شخص گمراهى هستى،و جلو رفت که او را کنار بزند. اسرائیلى به گمان آن که موسى مى خواهد او را بکشد فریاد زد:‏آیا مى خواهى مرا هم مثل همان مرد دیروز بکشى.‏پس از این حادثه موسى با نگرانى مراقب خود بود ولى براى فرعونیان معلوم شده بود که قاتل آن فرعونى کسى جز موسى نیست، از این رو فرعون براى قتل حضرت موسى(علیه السلام)به مشورت پرداخت.‏مأموران در تعقیب حضرت موسى بودند. و موسى با ترس و نگرانى به سر مى برد که خداپرستى خیراندیش، او را آگاه ساخت و گفت: هر چه زودتر از این شهر خارج شو زیرا که فرعونیان براى کشتن تو به مشورت پرداخته اند.‏حضرت موسى (علیه السلام)، با ناراحتى از مصر بیرون آمد و به سوى مدین رهسپار شد در حالى که براى نجات از دست ستمگران از خدا یارى مى طلبید:‏

((رب نجنی من القوم الظالمین))

(پروردگارا مرا از دست ستمگران نجات ده)

سرانجام موسى به شهر مدین رسید و براى استراحت در کنار چاه آبى توقف کرد. در اطراف چاه، مردم بسیارى را دید که حیوانات خود را آب مى دهند. و کمى دورتر از انبوه مردم دو زن را دید که با گوسفند های خود منتظر ایستاده اند،حضرت موسى براى یارى آنان پیش رفت و سبب انتظارشان را جویا شد. آنان گفتند:‏پدر ما پیرمردى سالخورده است و ماناچاریم خودمان گوسفندها را آب دهیم و اکنون منتظریم اطراف چاه خلوت شود تا بتوانیم گوسفندان را سیراب کنیم.‏حضرت موسى(علیه السلام) جلو رفت و گوسفندها را آب داد و آنهابه خانه بازگشتند. و موسى(علیه السلام)که سخت خسته و گرسنه بود وتوشه اى همراه نداشت در سایه اى نشست و از خدا خواست که گرسنگى او را برطرف سازد:((رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر))

طولى نکشید که یکى از آن دو دختر در حالى که با شرم قدم برمى داشت بازگشت و به موسى(علیه السلام)گفت: پدرم شما را مى خواند تا اجرت کارتان را بدهد.پدر دختران، حضرت شعیب (علیه السلام)پیامبر راستین خدا بود.

حضرت موسى برخاست و همراه دختر به راه افتاد. در راه از دختر خواست که جلوتر از او راه برود و گفت مرا از پشت سر راهنمایى کن، زیرا من از خاندانى هستم (خاندان انبیا) که به اندام زنان از پشت سر هم نگاه نمی کنند.

و بدین ترتیب نزد شعیب (علیه السلام)آمد و داستان خویش را براى او نقل کرد و شعیب(علیه السلام)او را دلدارى داد و گفت: هراسى نداشته باش، دیگر از چنگ ستمگران نجات یافته اى.‏همان دختر که به دنبال حضرت موسى(علیه السلام)رفته بود به حضرت شعیب(علیه السلام)گفت: این پدر این مرد را استخدام کن که او هم قوى و نیرومند و هم امین و درستکار است.‏حضرت شعیب (علیه السلام)که از امانت و پاکدامنى حضرت موسى(علیه السلام) با خبر شد یکى از آن دو دختر را به همسرى حضرت موسى(علیه السلام) درآورد و موسى(علیه السلام)طبق قرارى که با شعیب بست ده سال به چوپانى و گله دارى براى اومشغول بود.‏پس از پایان ده سال، حضرت موسى(علیه السلام)با خانواده اش به طرف مصر حرکت کرد.

در راه در شبى تاریک و سرد، راه را گم کردند. همه جا تاریک بود و راه از بى راهه شناخته نمى شد و حضرت موسى(علیه السلام) و خانواده اش سرگردان مانده بودند، ناگاه، چشم حضرت موسى(علیه السلام)به آتشى افتاد. بى درنگ، به همسرش گفت: تو اینجابمان، تا من به طرف آتش بروم، شاید در آنجا کسى را - راهنمایى را - بیابم، یا از آن آتش، شعله اى برگیرم و به اینجا بیاورم. و شتابان سوى آتش براه افتاد و چون به آن رسید از جانب درختی این صدا برخاست:

((یا موسی انی انا الله رب العالمین))

(اى موسى منم خداى یکتا، پروردگار عالمیان)

 من تو را به پیامبرى برگزیدم، پس به آنچه به تو وحى مى شود

گوش کن.

منم خدای یکتا وجز من خدایی نیست تنها مرا عبادت کن و نماز را به پا دار تا به یاد من باشى.‏رستاخیز بى تردید خواهد آمد... تا هرکس به جزاى کارهاى خویش برسد.‏حضرت موسى(علیه السلام)،چوبدستى در کف داشت، که هم آن را به جاى عصا به کار مى برد و هم با کمک آن، براى گوسفندان خویش، از شاخه ها،برگ می چید ومی ریخت.

در آن وحى به او فرمان داده شده که عصاى خود را به زمین اندازد و حضرت موسى نیز آنرا به زمین انداخت چوب دست در دم اژدهاى توفنده شد، حضرت موسى(علیه السلام)ترسید وگریخت. از ترس سر خود را نیز بر نمى گرداند. ندا آمد که برگرد. نترس و آسوده باش، قلبش آرام یافت و بازگشت و به فرمان خدا دست برد و اژدها را گرفت و آن به خواست خدا دگربار تبدیل به عصا گردیدبازبه او گفته شد که دست خود را به گریبان خویش بر و بیرون آر، چون چنین کرد درست خود را درخشنده دید، نورى سپیدفام، نه آن چنان، که چشم را آزار دهد، از دست او مى تراوید.این ها معجزات حضرت موسى(علیه السلام)بود، خداوند این نشانه ها را با او همراه کرده بود تا فرعون و فرعونیان در پیامبرى او تردیدى نداشته باشند، این قدرت ها به او اعطا شده بود تا نپندارند که او از پیش خود ادعای نبوت می کند.

آنگاه خداوند به او فرمان داد تا به جانب فرعون رو کند، رسالت اوآغاز شده بود. حضرت موسى(علیه السلام)نخست با گفتارى خوش، فرعون را از نبوّت خود آگاه کرد و او را به پرستش خداى یگانه، دعوت نمود و از او پرسید آیا میل دارى که روحى شایسته و پاکیزه داشته باشى، مى خواهى که من ترا به پروردگارت رهنمون باشم؟فرعون از او پرسید: خداى تو کیست؟حضرت موسى(علیه السلام) گفت خداى من، کسى است که آسمان و زمین را آفریده، اوست آنکه همه چیز را آفریده، فرعون از این پاسخ برافروخت، رو به حضرت موسى(علیه السلام)کرد و گفت: من به جز خود، خداى دیگرى براى شما سراغ ندارم، و تو موسى اگر مرا نپرستى مجازات خواهى شد.‏حضرت موسى(علیه السلام) پاسخ داد: که اگر من از جانب خداى خویش براى تو، نشانه اى بیاورم چه خواهى گفت؟‏فرعون پرسید که کو؟ کجاست نشانه ات؟ بیاور اگر راست مى گویى!‏حضرت موسى(علیه السلام) همان عصا را انداخت، چوبدستى، اژدها شد دست خود را در گریبان برد و بازآورد و آن نور پاک و سپیدگون را برابر چشمان فرعون نگاه داشت، فرعون در شگفت شد، از یکسو حضرت موسى بود و خداى حضرت موسى، و نشانه هاى او، و از سوى دیگر فرمانروایى و سلطنت و یکه تازى او بر مصر و مصریان بود، خودخواهى فرعون او را از تسلیم به حضرت موسى(علیه السلام)، باز مى داشت. امّا در برابر این نشانه ها سخت درمانده بود، با خود گفت: چطور است او را ساحر و جادوگر بنامم؟ با این خیال به طرفداران حیرت زده ى خویش گفت: اینک این ساحرى است که مى خواهد شما را از دیارتان بیرون کند و خود جاى گزین شما گردد، چه مى گویید؟گفتند او را نگاهدار و ساحران را دعوت کن تا بر او غالب شوند، سحرش را بازشناسند و رسوایش کنند.فرعون پذیرفت، به دستور او همه ى جادوگران کهن که سر آمد روزگار خود بودند، گرد آمدند، در آن اجتماع بزرگ فرعون به ساحران وعده داد که اگر بر موسى چیره شوید، پیش من همه پاداش خواهید داشت.بااین خیال خام که حضرت موسى(علیه السلام) را خوار و و زار خواهند کرد و نزد فرعون، رتبه ى بالاتر خواهند یافت، چوب ها و ریسمان هاى خویش را به زمین افکندند، با سحرى که کرده بودند آن چوبها و ریسمانها، به چشم مردم که شاهد این زورآزمایى بودند، مارهایى مى نمودند که گویى راه مى رفتند، دهان مردم از تعجّب باز مانده بود، اما حضرت موسى(علیه السلام)با خدا بود و بهتر از آن، خدا با حضرت موسى(علیه السلام)بود، نوبت او رسید. همان چوبدست ساده ى خود را به جانب انبوه افسون و جادوى جادوگران فرعون افکند، همه دیدند که آن چوبدست. اژدهایى سهمگین شد، چرخى خورد و همه ى ساخته هاى ساحران را بلعید، آنچنانکه گفتى هرگز چیزى بر جاى نبوده است بیش از همه و پیش از همه، این ساحران بودند که به حضرت موسى(علیه السلام)ایمان آوردند، همه یکدل و یکصدا گفتند: ما به پروردگار جهانیانکه خداى حضرت موسى و هارون است ایمان داریم، به سجده افتادند و از آنچه کرده بودند عذر خواستند.‏خشم فرعون، فراوانتر شد، آنان راتهدید کرد، اما آنان که بهتر از همه تفاوت سحر و معجزه را مى دانستند، به خوبى دریافته بودند که حضرت موسى(علیه السلام)ساحر نیست و قدرت او، قدرتى خدایى است، بدین سبب از تهدید فرعون نهراسیدند. فرعون به آنان گفت به چه جرأت بى اجازه ى من به خداى موسى ایمان آوردید، من دست و پایتان را مى برم، من شما را برشاخه هاى نخل به دار مى آویزم، بیچاره مى پنداشت که مردم در اعتقاد خویش نیز مى باید از او کسب اجازه کنند! ساحران گفتند: ما، ترا به خدایى که ما را آفریده است ترجیح نخواهیم داد، ما به خداى خویش باز مى گردیم، ما چون نخستین گروه نخستینى هستیم که به موسى ایمان آوردیم، از خداى خود امید آمرزش داریم. تو، آنچه مى خواهى انجام ده، که ما به خوبى مى دانیم که این دنیا،

دوامی نخواهد داشت.اما این سخن هاى گرم، در دل سرد فرعون و فرعونیان بى اثر بود، آنان فریفته ى جاه و جلوه ى قدرت خویش بودند.‏آنان بنى اسرائیل را اسیر کرده بودند، زنان را که از آنان بیم خطرى نمى رفت، زنده نگه مى داشتند و به کار مى گماردند و پسران و جوانان آن قوم را مى کشتند، خداوند بارها زبونى فرعونیان را آشکار کرد، خوارشان ساخت تا عبرت گیرند. هر زمان که بلایى مى آمد، با حضرت موسى(علیه السلام)پیمان مى بستند که اگر خداوند بلا را بردارد ما به او ایمان خواهیم آورد و چون بلا برطرف مى شد پیمان خویش را از یاد مى بردند و دوباره ظلم مى کردند.‏فرعون به قوم خویش مى گفت: بگذارید، من موسى را بکشم، مى ترسم دین شما را از شما بگیرد، و بیم آن دارم که او در این سرزمین آشوبى به پا کند و فتنه اى برانگیزد!‏حضرت موسى(علیه السلام)مى گفت: من از هر طغیان گرى که به رستاخیز ایمان ندارد، به خدا پناه مى برم.‏در این گیرودار، مردى پیدا شد، مردى که ایمان خود را تا آنزمان، پنهان کرده بود، رو به مردم غفلت زده کرد و صدا درداد که آیا مى خواهید کسى را که مى گوید خدا پروردگار من است بکشید؟ آیا نشانه هاى خدا را که با خود همراه دارد نمى بینید؟فرعون اعلام کرده :آنچه گفته ام همانست دگرباره آن مؤمن یگانه، مردم را هشدار داد که من از آن مى ترسم که شما نیز سرنوشتى همچون سرنوشت قوم نوح و عاد و ثمود پیدا کنید، من مى ترسم که شما خود را به دوزخ و آتش گرفتار سازید و هیچ کس نتواندشما را از عذاب خدایتان نجات بخشد،فرعون، بى اعتنا به هشدار آن مرد، در فکر کار خویش بود و به هامان که وزیرش بود به ریشخند گفت: براى من برج بلندى بساز تا از فراز آن به راههاى آسمان آگاه شوم،شاید به خدای موسی دست یابم. آن مرد، که به خدا ایمان محکمى داشت همچنان سخن هاى خویش را تکرار مى کرد.‏مى گفت: مرا پیروى کنید، من شما را به راه راست رهنمون خواهم کرد.اى قوم من، این زندگانى دنیا، ناپایدار است، بدان مغرور نباشید.‏آخرت، همیشگى است، آخرت جاودان است.‏همه کرده هاى انسان در آنجا بررسى خواهد شد، بدکار کیفر خواهد دید و نیکوکار پاداش خواهد گرفت. پاداش نیکى ها، بهشت جاویدان است.‏

ای مردم:من شما را به نجات مى خوانم، شما چرا مرا به آتش دعوت مى کنید.‏شما از من مى خواهید که به خداى بى همتا کافر شوم و دیگرى را با او شریک بدانم اما من شما را به سوى خداوندى مى خوانم که به حقیقت بخشنده و صاحب عزّت است. خدایى که بازگشت همه ى ما به سوى اوست.‏همه ى آنان که حق را مى بینند و مى فهمند، امّا به آن تسلیم نمی شوند در آتش خواهند بوددیرى نخواهد گذشت که آنچه را که می گویم خواهید دید.

فرعون و فرعون پرستان، به این سخن ها، از راه خویش باز نمى گشتند، خدا آن مؤمن دلیر را در پناه خویش گرفت و فرعونیان را گرفتار بلا کرد.سرانجام، چنان شد که خدا به موسى(علیه السلام) فرمان داد که: آن توده هاى ستمدیده را شبانه از مصر بیرون برد. حضرت موسى(علیه السلام)، بنى اسرائیل را در تاریکى به راه انداخت، آنان رو به دریاى احمر کوچ مى کردند، در دلشان ترس این بود تا مبادا فرعون باقواى خویش آنان را دنبال کند و چنین نیز شد،فرعون با سپاه خویش به تعقیب حضرت موسى(علیه السلام)پرداخت. وقتى بنى اسرائیل آن سپاه عظیم را دیدند و به تشویش افتادند، چاره اى پیدا نبود، در یک سو دریا بود، کران تا کران آب، و در سوى دیگر فرعون بود با لشکر انبوه خویش، موسى به خدا پناه برد، به او وحى شد که عصاى خود را به دریا زن و از آب بگذر، باز هم، همان عصا مظهر قدرت خداوندى شد، حضرت موسى(علیه السلام) چوبدست خود را به آب کوفت، در دم، راهى خشک و هموار باز شد، بنى اسرائیل به دنبال موسى(علیه السلام)در آن راه، پاگذاشتند آب از دو سوى راه، همچون دو دیوار پشته بر پشته سوار بود و نمى ریخت، بنى اسرائیل از آب گذشتند، و فرعون با سپاه خویش در رسید، در فکر بود که چکار باید کرد، آیا بازگردد، یا دل به دریا زند، در پیش روى خویش، مى دید که حضرت موسى(علیه السلام) و قومش، چگونه به دریا پانهادند و به سلامت از آن گذشته اند، امّا به این نشانه ى آشکار خداوندى، ایمان نمى آورد، به سپاه خود فرمان داد که بگونه ى قوم موسى، از آب بگذرند، همه اطاعت کردند و به دریا در آمدند، مى تاختند تا به حضرت موسى(علیه السلام)و مردم او دست یابند; از باده ى غرور سرمت بودند، ناگهان دیواره ها به هم برآمد، آن راه، چاه شد، آب از همه سو آنان را فرا گرفت، فرعون که خود را بیچاره دید، ایمان آورد، اما دیر بود، همه غریق دریا شدند، همه نابود شدند و از یادها رفتند. قرآن، حال آخرین لحظات فرعون را به دقت بیان می کند،می گوید:

"وقتى فرعون در غرقاب غوطه ور شد، گفت: باور کردم که خدایى نیست مگر آن خدا که بنى اسرائیل به او ایمان دارند، من تسلیمم، (پاسخ شنید که:) آیا اکنون؟! در حالى که تا این دم عصیان و طغیان داشتى و فساد برپا مى کردى، پس امروز ما جسد تو را از آب بیرون خواهیم کشیدتا براى دیگران که پس از تو مى آیند عبرت باشى که مردم بسیارى از نشانه هاى ما، غافلند.‏بنى اسرائیل، بدینگونه از دریا گذشتند.‏اگر حضرت موسى(علیه السلام) از فرعون و ظلم او آسوده خاطر گشته بود اینک گرفتارى بزرگ او، جهل و بهانه جویى خود بنى اسرائیل بود. در آنسوى دریا به ملتى رسیدند، که بت مى پرستیدند بنى اسرائیل از حضرت موسى(علیه السلام) خواستند تا او براى آنان نیز بتى بسازد تا آنان چیزى حتى در بت پرستى هم، از دیگران کم نداشته باشند، حضرت موسى(علیه السلام)از این موضوع دلتنگ شد و فرمود: چه جاهل و نادانید، آیا انتظار دارید من خداى دیگرى، به جزآنکه شما را از چنگال فرعون رهایى بخشید بجویم؟خدا حضرت موسى(علیه السلام) رادعوت کرد تا سى شب دور از مردم به نیایش او بپردازد، حضرت موسى(علیه السلام)به جاى خویش، حضرت هارون(علیه السلام) برادر خود را براى بنى اسرائیل برگماشت و به او براى اداره ى این قوم سفارش نمود، پس از سى شب، به فرمان خداوند، برآن شبها ده شب دیگر افزود، پس از سرآمدن چهل شب، تورات بر او نازل شد تا هادى آنروز قوم یهود باشد.

اما بنى اسرائیل تا، چند روزى از حضرت موسى(علیه السلام)دور ماندند، دوباره دلشان بهانه ى بت گرفت. شیادى، سامرى نام، زر و زیورهاى آنان را گرفت و گوساله اى زرین ساخت، آنچنان که در شرایط مخصوصى، به تدبیر او، صداى گوساله از خود پخش مى کرد، آنگاه به مردم، که خردشان تنها در چشمشان بود گفت: این گوساله خداى موسى است، خداى شماست، باید آنرا بپرستید.‏مردم، از یاد بردند که خدا نمى تواند جسمى باشد که در مکان و زمان بگنجد، فراموش کردند که خدا مى باید هادى آنان باشد، غافل از همه ى تعالیم حضرت موسى(علیه السلام)، گوساله اى زرین را که دست ساخته ى سامرى بود و براى کسى نفع و ضررى نداشت، به خدایى پذیرفتند. توجه نداشتند که این بت ساخته ى سامرى براى آنان، تنها گوساله وار فریاد مى کشد و حال آنکه اگر ممکن بود خدا در میان مردم ظاهر شود به هدایت و راهنمایى آنان مى پرداخت و روشن است که از هدایت و راهنمایى تا فریادبیهوده،فاصله بسیار است.

و یهود، اینچنین گمراه شدند و به نصیحت هاى هارون(علیه السلام)،توجهی نکردند.

وقتى که حضرت موسى(علیه السلام)بازگشت، و آن انحراف عظیم را دید، سخت افسرده دل گشت و آن مردم جاهل را سرزنش کرد.‏به سامرى فرمود: اینک بنگر که باخداى ساخته ى تو چه مى کنم، آن را مى سوزانم و خاکسترش را به دریا مى پاشم، که خداى واقعى شما، تنها خدایى است که با هر آنچه هست بینا و داناست

وجز او خدایی نیست.و بدین گونه آن بت را درهم شکست و نابود ساخت.‏گفتار الهى حضرت موسى(علیه السلام)در دل یهودیان، چندان اثر نداشت، همواره بهانه مى جستند و پیمان شکنى مى کردند. اینان پس از حضرت موسى(علیه السلام)نیز کمتر به حق تسلیم شدند و به گفتار پیامبران و برگزیدگان خداوند. بى اعتنا ماندند. به آنان ستم ها کردند و گروهى از پیامبران را کشتند. حتّى در کتاب آسمانى خود نیز، دست بردند و آن را تحریف کردند و تورات را به صورت امروزى آن درآوردند که: ناکاملى هاى آن، به اندازه اى است که نمی توان آن را یک کتاب آسمانی دانست.

 معجزات کلی حضرت موسی(ع)در قرآن

در مورد معجزات حضرت موسی‌(ع) در آیه 101 سوره اسراء تعبیر به 9 معجزه دارد‌: ((وَ لَقَدْ ءَاتَیْنَا مُوسَی‌َ تِسْع‌َ ءَایَـاَت‌ بَیِّنَـاَت)) که آن نه معجزه‌ عبارت است از: عصا، ید بیضا، طوفان‌های كوبنده ((فَأَرْسَلْنَا عَلَیْهِم‌ُ الطُّوفَان‌َ (اعراف‌/133)))، هجوم ملخ و قمّل(شپش یا یك نوع آفت نباتی‌) كه بر زراعت‌ها و درختان آن‌ها مسلط گشت و آفت كشاورزی آنان شد ((وَالْجَرَادَ وَالْقُمَّل))‌َ، و هجوم قورباغه ها كه از رود نیل سر برآوردند و آن قدر تولید مثل كردند كه زندگی مردم را قرین بدبختی و مشكلات فراوان كرد وَالضَّفَادِع‌َ، دم‌ یا ابتلای عمومی به خون دماغ شدن و یا به رنگ خون در آمدن رود نیل به طوری كه نه برای شرب قابل استفاده بود و نه برای كشاورزی((وَالدَّم‌َ ءَایَـَت‌ٍ مُّفَصَّلَـَت))‌،خشكسالی((وَلَقَدْ أَخَذْنَآءَال‌َ فِرْعَوْن‌َ بِالسِّنِین (اعراف‌/130))) و كمبود انواع میوه (( و َنَقْص‌ٍ مِّن‌َ الثَّمَرَ َت‌ِ)). شایان ذكر است كه معجزات حضرت موسی بیش از این نه تاست؛ از جمله‌: شكافته شدن دریا وغرق شدن فرعون و فرعونیان(بقره‌/50)، نزول مَن‌ّ و سلوی‌َ (بقره‌/57)، جدا شدن قسمتی از كوه وقرارگرفتن همچون سایبانی بالای سرآن‌ها (اعراف‌/171)، بازگشت حیات به مقتولی كه قتل اومایه اختلاف بنی اسرائیل شده بود (بقره‌/ 73) ، و خارج شدن چشمه از سنگ(بقره/60)و...

 ولی سیاق آیه 101 سوره اسرأ نشان می‌دهد، معجزات و نشانه های نه ‌گانه در این آیه مربوط به هدایت و ارشاد فرعون و فرعونیان است.

 

 

 منابع:

1-دایره المعارف

2-بحارالانوار

3- سوره ی قصص آیه ی 1-42

4-نور الثقلین

5-سوره ی طه آیه ی13-16

6-سوره یونس، آیه ى 92 - 90 .



نوع مطلب : زندگی نامه  مطلب 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 

زندگی نامه ی حضرت نوح (ع)

نویسنده :wsitew
تاریخ:چهارشنبه 18 مرداد 1391-11:20 ب.ظ



حضرت نوح علیه السلام شیخ الانبیا، اولین پیامبران اولوالعزم است که کتاب آسمانی آورد. تمام پیامبران، به غیر از حضرت آدم علیه السلام و حضرت ادریس علیه السلام، نسبشان به حضرت نوح میرسد. نام اصلی او در روایات، عبدالغفار، عبدالملک و عبدالاعلی آمده و علت این نام نوح، به دلیل کثرت گریه و نوحه زیاد او بوده است. در قرآن کریم 43 مرتبه نام او ذکر شده است. داستان او با قومش در سوره های اعراف، مومنون، شعرا، قمر، نوح و تفصیل بیشتر در سوره هود میباشد. بعد از حضرت آدم، مردم به صورت یک امت بر دین توحید بودند و زندگی ساده ای میکردند، اما کم کم روح تکبر در

میان آنها شایع شد. قدرتمندان آنها به ضعیفان و زیردستان ظلم میکردند، اختلاف طبقاتی شدید و زورگویی و به دنبال آن، منازعات و مشاجرات زیادی پیدا شد و در نهایت، مردم به شرک و بت پرستی رو آوردند و از دین توحید و عدالت اجتماعی دور شدند. مهم ترین بت های آنآن که در سوره نوح به آنها اشاره شده، عبارتند از «ود»، «سواع»، «یغوث، «یعوق» و «نسر». در این هنگام بود که خداوند نوح را به رسالت مبعوث کرد و او را با کتاب آسمانی و دین توحید به سوی مردم فرستاد. از این رو، بقای توحید در روی زمین مرهون آن حضرت است. لذا خداوند آن حضرت را به سلامی خاص اختصاص داده است: «سلام علی نوح فی العالمین ؛ درود و سلام بر نوح در میان جهانیان» (سوره صافات، آیه 79).

نوح دعوت خود را به خدا و آیات او شروع کرد و در این راه هرچه توانست کوشش نمود. شب و روز، علنی و مخفی، مردم را به سوی خدا و حق، فرا می خواند؛ ولی آن قوم، جز با عناد و تکبرورزی به او پاسخ نمی دادند. هر قدر که نوح در دعوت و ارشاد آنها می افزود، آنها به سرکشی و کفر خودشان می افزودند و نوح را مسخره میکردند و او را دروغگو و مجنون می گفتند؛ تا آنجا که بزرگان آن قوم و مخالفانش گفتند: ای نوح، اگر از این حرفها و دعوت هایت دست برنداری تو را سنگسار میکنیم. این دعوت ها و پایداری های حضرت نوح مدت950 سال طول کشید، ولی جز خانواده او و تعداد معدودی کسی ایمان نیاورد. در این زمان بود که دیگر حضرت نوح ناامید شد و به پروردگار خود شکایت کرد و از او یاری خواست. خداوند هم به او وحی کرد که جز افرادی که ایمان آورده اند، کس دیگری ایمان نخواهد آورد و به وی دلداری داد. آنگاه نوح قوم خود را نفرین کرد که: خدایا! این قوم را نابود کن و احدی از آنها را باقی مگذار. خدا به او وحی کرد که" بانظارت و وحی ما کشتی بساز".

کشتی حضرت نوح
خداوند به نوح امر کرد که به تایید و کمک الهی، کشتی بسازد. نوح هم در آن سرزمین، که به هیچ وجه آب در حوالی آن نبود، شروع به ساختن کشتی نمود. مردم دسته دسته بر او گذر می کردند و او را مسخره می نمودند و حرف های ناشایست به او می زدند تا بالاخره، ساخت کشتی تمام شد. از طرف خدا به نوح وحی شد که از هر حیوانی یک جفت (نر و ماده) درکشتی سوار کند. همچنین خانواده اش و تمام کسانی که به او ایمان آورده بودند _به غیر از زن خائن و پسرش_ به کشتی سوار شدند.

نزول عذاب و طوفان
کم کم نشانه های عذاب پیدا شد و آن این بود که آب از تنور فوران کرد و آنقدر آب از آسمان سرازیر شد که زمین را به صورت چشمه ها در آورد و رود ها همه طغیان کردند و این آب ها به هم رسید و بالا آمد و کشتی بر روی آن در میان امواجی چون کوه به راه افتاد و به این ترتیب، طوفان همه گیر شد و تمام آن مردم ستمکار را گرفت و مردم همه غرق شدند. سپس در این موقع خداوند به زمین امر کرد که آب خود را فرو برد و آسمان از باریدن خودداری کند. آنگاه نوح و همراهانش از کشتی خارج شدند و خدا را سپاس گفتند و او را به یگانگی و اسلام، پرستش کردند و دودمان او وارث زمین گشتند.

عمر حضرت نوح
مدت عمر او را از 1000 سال تا 2800 سال گفته اند، زیرا 950 سال، فقط مدت دعوت و رسالتش بود. اگرچه بعضی ها همان 950 سال را عمر آن حضرت دانسته اند. بهر حال در میان پیامبران الهی، کسی به اندازه نوح عمر نکرده است. مدفن او، در داخل ضریح مطهر امام علی علیه السلام در نجف اشرف در عراق می باشد.




نوع مطلب : مطلب  زندگی نامه 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات()